نظریه اگزیستانسیالیسم یا وجودی

در نظریه اگزیستانسیالیسم[1] یا وجودی، اضطراب وجودی از جنبه نظری، عامل ساختاری پایدار و متداولی در بین افراد بوده که با علائم روانشناختی و نیز مسائل و مشکلات هویتی مرتبط است. نظریه اضطراب وجودی اولین بار توسط پل تیلیچ[2] (1952) در اثری به نام “شهامت بودن”[3] ارائه شد. مفهوم مرکزی نظریه وی این است که شخص، درگیر درک سه موضوع مهم زندگی است: 1- مرگ، سرنوشت و تقدیر[4]، 2- پوچی و بی معنایی[5] و 3- گناه و محکوم سازی[6]. رویارویی با این سه بعد مهم باعث تجربه اضطراب وجودی می شود. اولین موضوع، مربوط به تهدیدِ «بودنِ» فرد به مرگ یا به عبارتی، تهدید به «عدم و نیستی» هست و هم مربوط به تهدیدِ «خود در سرنوشت شخصی» است. دومین موضوع در مورد هراس از این است که هیچ «پایان نهایی» وجود نداشته باشد و بنابراین هیچ چیز مهم نهایی در زندگی که به بودن و وجود فرد معنا بدهد نیست. سومین موضوع، شامل درک تهدید هویت اخلاقی و معنوی فرد است (برمن[7] و همکاران، 2006). از دیدگاه هستی شناسی راجری و تیلیچی، اضطراب یک ویژگی هستی شناختی است، زیرا این شرطِ ضروری و همایندِ حقیقت و ساختار هستی می باشد. بشر با یک تهدید اساسیِ «احتمال عدم» روبروست و در شکل مطلق آن، او با فقدانِ «بودن» تهدید می شود (هندریکس[8]، 2005).

2-3-افسردگی

افسردگی ممکن است نمایانگر وضعی باشد که در آن برای فرد محقق می‌شود که همه راه‌های دست یافتن به هدف­های با ارزش بر او بسته است و ممکن است این بستگی دائمی باشد. لیختن برگ افسردگی را به احساس نومیدی در نیل به اهداف مشخص تعریف کرده است. وی این نومیدی را بیشتر معلول کمبودهای شخصی شناخته است (شاملو، 1382). در سال 1967 بک افسردگی را چنین تعریف کرد: افسردگی اصطلاحی است که به مجموعه رفتارهائی اطلاق می‌شود که عناصر مشخص آن کندی در حرکت و کلام است. گریستن، غمگینی، فقدان پاسخ­های فعال، فقدان علاقه، کم­ارزشی، بی­خوابی و بی­اشتهائی از دیگر علائم آن است (دادستان، 1391). لینفوردیس (1982)، بیان می‌دارد که افسردگی بیماری است که خصوصیات اول و عمده آن تغییر خلق است و شامل یک احساس غمگینی است که از یک نومیدی خفیف تا احساس یأس شدید ممکن است نوسان داشته باشد. این تغییر خلق نسبتاً ثابت و برای روزها،‌ هفته‌ها وسال‌ها ادامه دارد. همراه این تغییر خلق، تغییرات مشخصی در رفتار، نگرش، تفکر، کار‌آیی و اعمال فیزپولوژیک وجود دارد (DSM-V، 2013). خلق بر طبق تعریف عبارتست از احساس درونی نافذ و پایداری که درک و نگرش فرد نسبت به خود، دیگران و در کل نسبت به محیط را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهد و عاطفه به نمود بیرونیِ خلق، اطلاق می شود. افراد سالم طیفِ وسیعی از تغییرات خلق و به همان تعداد، تغییرات عاطفه را تجربه می‌کنند این افراد قادر به کنترل خلق و عاطفه‌ی خود هستند (کاپلان  وسادوک ، 1391).

از نظر لغوی نیز افسردگی به معنای پژمردگی و دل­مردگی شخص استعمال می‌شود. افسردگی بیماری است که احتمال گرفتاری به آن برای همه یکسان است. افسردگی ثروتمند و فقیر، باسواد و بی‌سواد، سیاه و سفید و… نمی­شناسد و می­تواند همه را متأثر سازد. این بیماری هیچ توجهی به سن و سال نداشته و پیر و جوان را به یک گونه مبتلا می‌کند. تقریباً هیچ کس قادر به گریز از افسردگی نیست. اشخاص یا خود شخصاً از افسردگی رنج می‌برند یا سعی دارند با عضوی از خانواده که به آن مبتلا گشته به نحوی کنار آیند این معمول­ترین اختلال بیولوژیکی است که امروزه در روان­پزشکی مشاهده می‌شود (روزنهان، دیویدال ؛ 1379).

[1] – Existansialism

[2] – Paul Tillich

[3] – The Courage to Be

[4] – Death and Fate

[5] – Emptiness and Meaninglessness

[6] – Guilt and Condemnation

[7] – Berman

[8] – Hendrix

لينک جزييات بيشتر و دانلود اين پايان نامه:

اثربخشی آموزش ذهن آگاهی بر اضطراب و افسردگی و کاهش سردرد تنشی زنان شهر کرمانشاه